درباره نویسنده
سمن
چیز خاصی نیست... فقط اینکه همه نوشته ها مال خودمه... خواستید ببرید فقط بهم بگید کافیه!!!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بهار آمد...
  • مرگ
  • حماقت...
  • آرزو.
  • دنیای من.
  • آغاز.
  • حسادت!
  • شاید!
  • و اما انتها...
  • امید واهی...
  • دخترک...
  • سهم من
  • حراج پرشین بلاگ
  • دلتنگی.
  • عهد....
  • دارایی!
  • اعلام بی دردی!!!!!!
  • ...
  • و عشق!!!!!!!!!
  • شرمندگی....
  • مدرنیزه!!!
  • مهمان.
  • دخترانه!!!
  • عادت
  • ...
  • بی عنوان!
  • فراموشی
  • همه چی آرومه!
  • بی عنوان.
  • دروغ...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • دی ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
دوستان من
  • نوید
  • رها
  • امیر
  • زویا
  • نگار
  • بردیا
  • محمد
  • محدثه
  • مهسا
  • عسل
  • سهیل
  • بهنام
  • یاسمن
  • آدرینا
  • سوزان
  • علیرضا
  • محمدرضا
  • آندرانیک
  • نسل آخر!
  • بهترین روز
  • نامه به سحر
  • عشق من!!!
  • ریحانه و شیدا
  • یا ضامن آهو...
  • اسطوره سیمرغ
  • محمدرضا تنگستانی
  • حسابدار پررو
کدهای اضافی کاربر


درد دل آزاد!
بهار آمد...
نویسنده: سمن - شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

بهار آمد...

تو  آمدی...علاقه هم....

عیدانه هایم نگاه های دزدکی ات بود...

کودک بودم...و ساده...و چه ساده تر آمدی...مثل شکوفه ها...بی صدا و دلفریب...

چه حساب شده ماندی...

تابستان...

گرم:مثل دستانت...مثل روح من...همان روزها...

خلوت:مثل کوچه ی مدرسه یمان...مثل قلب من ، وقتی تو آمدی...

شلوغ:مثل ساحل...مثل قلب تو ، حتی وقتی که من بودم...

سرد سرد : مثل نوشیدنی هامان...مثل دست هایم...مثل تو ، حالا.

و پاییز...

مثل روز آمدنم...مثل تمام تبریک های تولدی که در انتظار مال تو پاک می شدند...

و پاییز...و پاییز...مثل خرد شدن برگ ، برگ ، برگ ، من...

شاد: مثل هیاهوی دبستانی ها ، وقتی چون تویی در زندگی ندارند...

بی خیال:مثل اول مهر...مثل مهر...مثل عشق...

زمستان:

فصل تو ،مثل تو! سرد سرد...مثل قلب من ، حالا. مثل غرورت...مثل مرگ...

تار: مثل شیشه ی بخار گرفته ی ماشین...مثل راه شمال!مثل خاطراتمان...

روشن:مثل انعکاس خورشید روی برف...مثل خیانتت...مثل دروغ هایت...مثل حماقتم

.......

بهار آمد...

کودک نیستم....

تو نیستی....

عشق هم...

و شرافت....

و سادگی من هم....

راستی ، پیش تو جا نمانده؟بین وسایلم...بین خاطراتمان؟؟

ندارمش دیگر...اعتمادم هم نیست ، جایش یک دوجین بغض و یک دنیا تجربه دارم حالا...و صدا...صدا...صدا ، مثل سوت قطار...ممتد...(فریاد کودکی ام است...) ، کودکی ام مرد...بین هوس هایت...ازین پست تر هم می شدی؟

 

نظرات ()



مرگ
نویسنده: سمن - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

ز دوردست می آیی بی تبسم بی هیچ مهری در پس آن نگاه های خمور ...

 شاید این تپش های نامتوازن قلب من ناله ی ساعت شماطه داریست که دیگر نای دویدن از پی ثانیه هارا ندارد...

شاید آنچه تو از مهر می انگاری دیرگاهیست برای لاله ی نورسته و بی امید عشقم تنها تصویر و مجانیست از شبنم..

روح من در هر ثانیه از آمدنت از هم گسست و من بی هیچ تلاشی برای ایستادگی محکوم به شکست شدم...

ساحت بی رونق دل من دیگر هیچ عابری نخواهد داشت ...

دیگر کسی در نی نی چشمان هراسناک من غرق نمیشود...

دیگر عطر این نفس هوش از سر کسی نمیبرد...

روح من مرد در تمام لحظه های سردی چشمانت زیر تمام آن نگاه های یخ و در جاده ای که حاصل عبور ما از کنار هم به اندازه ی برخوردی سهوی هم امتداد نداشت....

 

......................................................

پ.ن:مثل همیشه! :)

نظرات ()



حماقت...
نویسنده: سمن - پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

حماقت عرضه نمیخواهد...

حماقت تلاشی را هم نمیجوید حتی...

حماقت یعنی روزگاری برای کسی می نوشتی که حتی زحمت اینجا آمدن و خواندنت را هم نمی کشید...

نظرات ()



آرزو.
نویسنده: سمن - جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱

زنده ام در شرقی ترین خاور بی نور زمان.

در گذرگاه مخوف خاطره در تبسم های بی روح و توان صورتم.

دخترم،این از تمام واژه های بی رمق بیگانه تر.

من تمام هستی ام را در افق ، در ازای دیدن روی کسی باخته ام که زمان از من برایش غربتی بی روزنه ساخته است.روح من از سر بی کسی و تنهاییش جاودانه بودنش را در تمنای نگاه روشنی طاق زدست.

گوییا هرگز نبوده خنده ای از ته دل گویی آواز کبوتر نغمه ای ضبط شدست که برای کنج عزلت زورقی بافته است.

خسته ام از تمام بی کسی ، خسته ام از هرچه دارم و از هرچه از داشتنم باخته ام.

زنده ام بر باور بی ریشه ی این آرزو تا که شاید یک شبی در امتداد این افق روح بی سامان من در کنار لیلی و لیلا ی دوران و زمان لحظه ای ایمن شود...

نظرات ()



دنیای من.
نویسنده: سمن - جمعه ۱۳٩٠/٤/۳

 

نجاتم بده ازین دوراهی بی مرگ جبر و اختیار ، ازین احساس سرکش که حد می زند سوسوی عقل را مرا بکش در میان لحظه ها ، ناجی من باش در شبی که حتی مهتاب هم چشمک زن است.

دورم...از هرچه باید باشم.

من نه یک معشوقه ی شبگردم و نه دخترکی ساکت و بی روح که غرور می نویسد تک تک ثانیه هایش را...من فقط یک دخترم با تمام سادگی ها و تمنا های قلب بی کسم

در درازای سیال زندگی ، من همچو یک سوسو ی کور و بی رمق سالیانیست در جدال عقل  احساسم گم شده ام.

بانیان بی تردید خوشبختی ام تمام کسانی هستند که می شناسم!هرکه هستند همه سرتاپا نصیحتند همه گذشته ای دارند پاک تر از آینه ی نگاه کودکان همه کوله باریند از تجربیات ، اما من حتی گاهی خطرناک تر از طوفانم ، طوفانی که نام می آلاید از گذشته ی پر اعتبار اینان...

دنیای من اما این روز ها مرز بین خودباوری و وابستگی است دنیایی که عشق در آن همچو یک گناه بزرگ خط بطلان دارد....

 

 

نظرات ()



آغاز.
نویسنده: سمن - جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧

شروع دوباره هرچقدر هم که دیر هرچقدر هم که کند ، باز هم مامنی خواهد شد در تنگنای این زندگی بی عبور....

.

.

سلام!

نظرات ()



حسادت!
نویسنده: سمن - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩

بیشمار لحظه هایی هستند که به تو حسد می برم...

به تو و ایمانت به هر آنچه که تو باور داری...

به تویی که در تمام لحظات پوچ سردرگمی در ازدحام تاریک بی کسی تنها نماندی...

به تو که نور را به سایه نفروختی و حتی در پس پرده های تاریک مه ، روشنایی آرزو کردی...

قلبت را در تمام ای روزها بر مهر بر آرزو نبستی و قانون ازلی عشق را خط بطلان نکشیدی...

تو بخشیدی ، گذشتی ، صبر کردی و مهر ورزیدی ...

این از من و توست که بگذریم حتی اگر شکستیم...

که بخندیم حتی اگر تنهاترین بودیم این چیزیست که از ورای دنیای زنانگیمان سرک می کشد ، از قلب های بیکسمان که مهر ورزیدن را قانون میدانند و تعدی را جرم...

اما حسد می برم به ساعاتی که از تنهاییت با کسی قسمت کردی که سالهاست نامش شرم را به یادمان می آورد...که نبریدی از آنکه همه کس است و همه ی بی کسی را جبران می کند.که تمام دردهایت را با لبخندش به دورترین اقیانوس بی ذهنی سپردی و از سیاه و سفید دنیا رنگ هارا دیدی...

تو هنوز هم دخترک تنهای دنیای مجازی منی حتی اگر دخترک سیاهی را به آبی ببخشد و حتی اگر بزرگ شده باشد...آنقدر بزرگ که دیگر حتی دخترک نباشد و بانو صدایش کنند.

*تقدیم به دخترک!با احترام...

*از همه ی کسانی که این چند وقت با این که نبودم هنوزم بهم سر میزدن واقعا ممنون..

نظرات ()



شاید!
نویسنده: سمن - جمعه ۱۳۸٩/۸/٧

سیاهی مطلق...

ناگهان میدرخشد نوری ...

شعشعه ای از خیال...

روزنه ای برای امید...اسطوره نیست...شخصی از تبار ماورا یا فرافوق تصور هم نیست...

شاید رویا ... شاید بت امید...شاید یک تکیه گاه که ببندی دخیلی ، بگویی آرزویی یا رها شوی از بار اعتراف...

شاید پاسخگوی تمام تنهایی... تمام نیاز ...

پی کورسوی نور میدوی...هستند چراغ هایی که چشمک میزننددر راه ...ولی تو یافته ای ستاره ات را...آن خاص بی نظیر...

ترس است ، ترس خاموشی دوباره ، ترس تنهایی میجنگی میدوی می رهی از همه جا از همه کس و میرسی...

.

.

.

فتح هیچستان مبارک!

توصیف کن...حست را...طعم گس چشیدن ترست را...مخمل تنهایی بی عبور تاریکی بهتر است یا دلبستن واهی؟!

امیدی عبث که با بیهودگی هم قسم است؟

اگر دیدی دوباره آن نور آشنا را از امیدت مگو از هراست منال از فتوحاتش بپرس.

از فتح قله ی اعتماد و رهایی از بند مسئولیت...

شاید اگر نبودند شمع های فانی و نبودیم پروانه های پی نور دنیا چیزی کم داشت....

 

 

بی ربط نویس...

- سلام.

- التیماتوم کارساز بود...تقدیم به یک دوست.

نظرات ()



و اما انتها...
نویسنده: سمن - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠

از تکرار می هراسم

نیلگون آسمان هم سخاوتمندانه در تجدد است

خورشید گرچه شرق را تمدید میکند ولی پرهیز دارد از یکجانشینی

سایه ام هم حتی دیگر خسته تر از آن است که به دنبالم بدود...

من اما درمانده و تنها زندگی را به حراج گذاشته ام.

گاه می اندیشم در آن انتهای حیات در پس سالهای متمادی زیست ، چیست که انتظار مرا دارد...برای چه  میدوم...به چه سو...؟

 

پی نوشت:

اول : سلام.

دوم : مسخرست که بگم دارم میرم اما خوب شاید برگشتم.

سوم : از همه ی دوستای عزیز و محترمم واقعا برای این مدت که تحملم کردند ممنونم...

چهارم : به همتون سر میزنم اینم یه جور رفتنه در هر صورت راحت نمیشید از دستم!!!پس آپ کردید لطفا بهم بگید.

پنجم : خدارا دوست دارم ، حافظ را هم ولی خداحافظ را نه...

نظرات ()



امید واهی...
نویسنده: سمن - پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸

 

چه بی رحمانه سرد میشوی گاهی

و دلم یخ میزند از برق چشمانت

چه ساده میگذری از من

و محبت گاهی گم میشود در تنگاتنگ حروفت

این همه دوری زمستان را به یادم می آورد...

غرق در خاکستر عشقت میشوم...

پی آتشی زیر خاکستر...

بانگ عقلم امید را حد میزند:

((گفت یافت می نشود جسته ایم ما

                         گفتم آنچه یافت می نشود ، آنم آرزوست...))

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »