بهار آمد...
تو آمدی...علاقه هم....
عیدانه هایم نگاه های دزدکی ات بود...
کودک بودم...و ساده...و چه ساده تر آمدی...مثل شکوفه ها...بی صدا و دلفریب...
چه حساب شده ماندی...
تابستان...
گرم:مثل دستانت...مثل روح من...همان روزها...
خلوت:مثل کوچه ی مدرسه یمان...مثل قلب من ، وقتی تو آمدی...
شلوغ:مثل ساحل...مثل قلب تو ، حتی وقتی که من بودم...
سرد سرد : مثل نوشیدنی هامان...مثل دست هایم...مثل تو ، حالا.
و پاییز...
مثل روز آمدنم...مثل تمام تبریک های تولدی که در انتظار مال تو پاک می شدند...
و پاییز...و پاییز...مثل خرد شدن برگ ، برگ ، برگ ، من...
شاد: مثل هیاهوی دبستانی ها ، وقتی چون تویی در زندگی ندارند...
بی خیال:مثل اول مهر...مثل مهر...مثل عشق...
زمستان:
فصل تو ،مثل تو! سرد سرد...مثل قلب من ، حالا. مثل غرورت...مثل مرگ...
تار: مثل شیشه ی بخار گرفته ی ماشین...مثل راه شمال!مثل خاطراتمان...
روشن:مثل انعکاس خورشید روی برف...مثل خیانتت...مثل دروغ هایت...مثل حماقتم
.......
بهار آمد...
کودک نیستم....
تو نیستی....
عشق هم...
و شرافت....
و سادگی من هم....
راستی ، پیش تو جا نمانده؟بین وسایلم...بین خاطراتمان؟؟
ندارمش دیگر...اعتمادم هم نیست ، جایش یک دوجین بغض و یک دنیا تجربه دارم حالا...و صدا...صدا...صدا ، مثل سوت قطار...ممتد...(فریاد کودکی ام است...) ، کودکی ام مرد...بین هوس هایت...ازین پست تر هم می شدی؟
